وقتی آقای آرام رو برخلاف میل باطنی بستم و بعد از کلی وخ کلاغ سیاه رو راه انداختم خواستم از خیلی چیزا و خیلی کسا و خیلی فضاها دور بشم.
با تمام دل بستگیم به آقای آرام و هدر بالاش که بهم آرامش می‌داد و فضای نوشتاریش یهو کندم از همه چی.. گفتم خب خیلی‌ها دیگه نمی‌بینن و نمی‌خونن و می‌میرم و واسه خودم یه غریبه می‌شم واسشون و یه روز و روزگار جدید رو شروع می‌کنم.
اما نشد،  که کدوم از خدا بی‌خبری، خبر ما رو به آدمای قدیمی داد و با اومدنشون و باز من و یاد قدیم ندیما انداختن و باز خیلی چیزا واسم زنده شد، خیلی غمها… انگار که به اسم من تموم شد خبر شدن اون رفقا – که اصن مهم نیست، که واسه ما رفیق بودن و خواستیم رفیق بمونن و واسه اونا شدیم یه دیو چند سر و کثافت و کسی که زندگیشون رو بگا داد و اینا، کسی که اینقدر آدم لاشی بود که خعلی چیزا لایقش بود وآدما فک کردن با لیچاراشون که بارم کردن یه جورائی ریدن به منو رنگ منگ عوض کردیم. بگذریم که تو حرفاشون ریدن به ما اما خیلی چیزا هست که باهاس بگذریم. آدمها کارهای خودشون رو یادشون میره… ما هم کارای خودمون و یادمون میره، واقعیت این هست که ما هممون یه گهی هستیم مثِ هم، فقط بضیا با خودشون تعارف ندارن و قبول میکنن، بضیا هم عمرا زیر بار نمیرن که کثافت کاری داشتن و کثافت کاری کردن.
حالا حرف اینا نیست، خواستم بگم که حالا که به قولی ” گاف ” و ” سین ” و ” نون ” و ” الف ” چه و چه و خیلی‌های دیگه فهمیدن که ما کجائیم و چه غلطی می‌کنیم، خب بذا حداقل بریم اونجا که دوسش داشتیم بنویسیم، کلی هم سال به سال پول نریزیم به حساب “دات‌کام” و اینا…
میدونم که خیلی اینور اونور رفتم، میدونم دهنتون سرویس شد و هی این مسخره بازیهای منو دنبال کردید، دمه همتون گرم.. ” فحش ندید” بشنوفم فحش دادید منم فحش میدم…

میرم خونه خودم آقای آرام به روز خواهد شد.

عکسی به دست خود داشت
از خود
آن را نشان من داد
پرسید:
با این مشخصات کسی را ندیده ای؟

+ زنده یاد عمران صلاحی

دنیا دار مکافات است

نـنـه !
هــر چی بدبختــی کشیدیم
گفتی: “حکمــت خداســت”
بـین ننه..
نیشونی ایــن حکمتـو بـده بـرم در خونش
بگــم دٍ لامصــب،
مشکلت با مـن چیـه آخـه…؟!

+ بهروز وثوقی – قیصر

تنهایی

تنهایی این شِر و ور هایی که می‌نویسن نیست!
تنهایی یعنی اینقدر کسی رو نداشته باشی که آخرش به «مهدی آریان» زنگ بزنی بگی یه دیقه بیا جلو در، نیاز دارم یکی رو بغل کنم.

؟

برم همون آقای آرام رو بنویسم باز؟

عجب هوایی داری

هوایت که به سرم می‌زند،
دیگر در هیچ هوایی نمی‌توانم نفس بکشم
عحب نفس گیر است هوای دور از تو بودن..

کار و بار

همه‌ی ما تنها یک‌بار به دنیا میاییم، ولی بارها می‌میریم!

+نمی‌دونم این جمله وزین رو قبلا خونده بودم، یا به خاطر فشارهای این روزها از خودم تراوش شد.

صدای تو

صدای تو..
صدای تو رو ولش کن یکی بیاد منو جمع کنه، من چقدر احساساتی شدم.. یکی منو بگیره :))