بعضیها هم اینقدر در زندگی روی خوشش را نمیبینند که وقتی لبخندی روی صورتشان مینشیند، ذوق مرگ میشوند.
تف به این زندگی
و شاعری در همین حوالی وجود دارد که میگویند
بیا و بیا..
فکر کردم با رفتن، شاید تو خاطراتش آدم خوبی بمونم. فقط فکر کردم.
امروز فهمیدم کلاغها قارقار میکنند نه غارغار…
اون غار که میشه یه مکانی مثل غار حرا مثلم.
من اصولا موجود غمگینی هستم. ناراحتیام اصلا به امروز مربوط نیست.
مردم به حاکمانشان شبیهترند تا به پدرانشان.
البته اگر کلاغها را آدم حساب کنند و اصن بخواهند بشمارند
پایان زمستان نزدیک است.
کلاغها را هم آخر زمستان میشمارند
لابد.
کلاغ باید یه چیزی داشته باشه که بنویسه!
یه دردی چیزی مثلم..
مثلم، یه کلاغ دیگه باشه که مثل آدم بیاد تو زندگیت و عاشقش بشی بعد مثل گاو سرش رو بندازه پایین و ول کنه بره.
بعد شکست عشقی بخوری و یه بهونهای باشه واسه نوشتن.
وقتی بهونه نداشته باشی واسه نوشتن، همون ننویسی بیتره.
کلاغ لکهای بود بر دامن آسمان و وصلهای ناجور بر لباس هستی. صدای ناهموار و ناموزونش، خراشی بود بر صورت احساس. با احساس. با صدایش نه گلی می شکفت و نه لبخندی بر لبی مینشست…
صدایش اعتراضی بود که در گوش زمین میپیچید.
کلاغ خودش را دوست نداشت. بودنش را هم. کلاغ از کائنات گله داشت.
کلاغ فکر میکرد در دایره قسمت نازیبایی تنها سهم اوست. کلاغ غمگین بود و با خودش گفت: «کاش خداوند این لکهی زشت را از هستی میزدود». پس بالهایش را بست و دیگر آواز نخواند.
خدا گفت: «عزیز من! صدایت ترنمی است که هر گوشی شنوای آن نیست. اما فرشتهها با صدای تو به وجد میآیند. سیاه کوچکم! بخوان فرشته ها منتظرند»
ولی کلاغ هیچ نگفت.
خدا گفت:« تو سیاهی. سیاه چونان مرکب که زیبایی را از آن می نویسند. زیباییات را بنویس. اگر تو نباشی، آبی من چیزی کم خواهد داشت. خودت را از آسمانم دریغ نکن.»
و کلاغ باز خاموش بود.
خدا گفت: «بخوان، برای من بخوان، این منم که دوستت دارم. سیاهیات را و خواندنت را.»
و کلاغ خواند. این بار عاشقانه ترین آوازش را.
خدا گوش داد و لذت برد و جهان زیبا شد.
- عرفان نظر آهاری